گفتاری از حجت‌الاسلام قمی
نگرانی اولیا خدا برای منتظران ظهور مهدی موعود (عج)

یکی از نگرانی‌های اولیاء خدا برای منتظرین ظهور امام زمان (عج) این است که این افراد در عصر ظهور حضرت به یاری ایشان نشتابند!

خبرگزاری فارس: نگرانی اولیا خدا برای منتظران ظهور مهدی موعود (عج)
 

خبرگزاری فارس ـ حجت‌الاسلام سیدحسین حسینی قمی (استاد حوزه علمیه قم): یکی از نگرانی‌هایی که اولیا خدا برای منتظران امام زمان (عج) داشتند این بود؛ کسانی که در عصر غیبت برای ظهور امام زمان (عج) و تعجیل فرج ایشان دعا می‌کنند، در عصر ظهور حضرت آماده یاری امام نباشند، این نگرانی را ما فراوان در کلام اولیا دین می‌بینیم.

به منظور آمادگی برای ظهور حضرت (عج) خوف و رجا با هم مفهوم پیدا می‌کند یعنی هم نگرانی و هم امیدواری برای ظهور مطرح است شاید عجیب باشد که بگویم در روایات متعدد آمده که امام زمان (عج) وقتی که ظهور می‌کنند،‌ کسانی که منتظر ظهور بودند تصور می‌کنند امامشان طور دیگری عمل می‌کند، وقتی برنامه‌های ایشان را می‌بینند به ایشان می‌گویند از هر راهی آمدی، از همان راه برگرد، ما کاری با شما نداریم و احتیاجی هم به شما نداشتیم!

شاید به ذهن ما برسد این سخن برای غیر مسلمان‌ها و کسانی که منتظر امام نبودند، است درحالی که همان‌هایی که تصور می‌کردند جزو منتظران هستند این مطالب را بیان می‌کنند. بنابراین یک زمان ما امام زمان (عج) را می‌خواهیم برای وجود خود ایشان و یک زمان هم برای حوائج خودمان می‌خواهیم بنابراین باید در دعاهای ظهور امام دقت کنیم و از خدا بخواهیم ما را از آنهایی قرار بده که زمان ظهور حضرت، سرعت و سبقت در انجام خواسته‌های امام بگیریم نه خواسته‌های خودمان!

اگر از قلب ما سؤال شود چرا آنقدر برای ظهور دعا می‌کنیم، بعضی از ما می‌گوییم امام ظهور کند گرفتاری‌های شخصی ما را رفع کند درحالیکه در دعا به ما گفته‌اند که امام ظهور کند تا ما به دنبال برنامه‌های دینی و الهی خداوند بدویم.

مرحوم آیت‌الله بهجت می‌فرمودند بیش از آنکه برای ظهور امام زمان (عج) دعا کنیم، برای قابلیت ظهور ایشان دعا کنیم. بنابراین ما باید این آمادگی و قابلیت را داشته باشیم دعا برای ظهور امروز به یک شعار تبدیل شده است اما واقعا آیا آن آمادگی در ما هست و قابلیت ظهور را داریم؟

عصر ظهور امام زمان (عج) چند ویژگی دارد، یکی از این ویژگی‌ها گذشت، همدردی و همدلی مؤمنین با هم است، آیا ما امروز این شرایط را داریم؟

فردی نزد امام باقر (ع) آمد و به ایشان اعتراض کرد که چرا شما در برابر حکام ظلم بنی‌امیه قیام نمی‌کنید،‌ جواب خدا را چطور می‌خواهید بدهید؟ در کوفه هزاران شمشیر زن آماده هستند، شما یک اشاره کنید اینها جانشان را در راه شما می‌دهند! امام در پاسخشان ف

+ نوشته شده توسط یحیی در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 0:59 |
زمان هایی در زندگی انسان وجود دارد که انسان با بهره جستن از آن می تواند بهترین هایی، برای باقی روزهای زندگی خویش رقم زند. یکی از این اوقات، لیالی قدر است. شاید شما نیز در زمره افرادی باشید که به دنبال بهترین عمل و عبادت در طول این ایام هستند تا بدین واسطه نهایت استفاده را از این شب ها ببرید. از این رو به دنبال بهترین عمل و عبادت نیز خواهید بود، اگر می خواهید شب قدری متفاوت از شب های پیش داشته باشید، قدری به این نوشتار تأمل کنید.
قدر

شبی بهتر از هزار ماه
امام على علیه السلام مى فرماید: فرصت، چون ابر مى گذرد. پس فرصت هاى خوب را غنیمت شمرید. (منتخب میزان الحکمه) فرصت هایى كه در زندگى براى انسان پیش مى آید مثل طلا و بلكه ارزشمندتر است و باید قدر آن ها را دانست یکی از این فرصت ها شب قدر است اما با چه عملی می توان نهایت استفاده را از این شب برد؟

 اعمال شب قدر
شب قدر آداب و اعمالی را به خود اختصاص داده است، از آن جمله می توان به شب زنده داری، غسل، دعا، واسطه قرار دادن قرآن و اهل بیت علیهم السلام، زیارت امام حسین علیه السلام و نماز اشاره داشت. حال آنکه، در کنار این اعمال می توان از عمل دیگری نام برد که به جرأت می توان گفت در میان سایر اعمال غریب واقع شده، و آن (تفکر) است.

 بهترین عمل در شب قدر
اکثرا شب های قدر ما به خواندن قرآن و دعای جوشن کبیر، نماز و قرآن به سر گرفتن و استغفار به سر شده است، در خوب و نیکو بودن این اعمال شکی نیست اما سخن جای دیگری است، هدف از خواندن دعا چیست؟ چرا قرآن کریم در این شب نازل شده؟

یکی از دلایل عزت این شب نزول کتاب هدایت قرآن کریم و تمامی کتاب های مقدس در این شب است «ماه رمضان، ماهى كه قرآن در آن نازل شده است، تا هدایتى براى مردم و نشانه هایى روشن از هدایت و جدایى حق از باطل باشد». این شب، عزیز است چرا که، موجبات هدایت انسان به سوی خدا را فراهم می سازد، هدف رسیدن به خداست و این سفر الهی و لقاء خدا جز با قدم های معرفت ممکن نیست. آری اگر دعا، نماز، قرآن را بخوانی اما تدبری و تفکری در آن نباشد راه رسیدن به خدا بس سخت و دشوار خواهد شد.

پس بهترین عمل در این شب ها عبادت همراه با بینش است، اگر قرآنی می خوانیم، دعایی می خوانیم یادمان باشد که در فلسفه همه این ها بیندیشیم، در شبی که عبادتش بهتر از هزار سال است بیاییم به بنیان های فکری خود هم نظمی دهیم بیاییم با خداوند عهد کنیم من بعد همه کارهای ما حرف زدن های ما، رفتار ما همه و همه همراه با  تعقل و تفکر باشد.

 زمانی را به تفکر اختصاص دهید
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: تفكر یك ساعت بهتر از عبادت یك سال است. البته كسى موفق به تفكر مى‏شود كه خداوند متعال قلب او را به نور معرفت و توحید روشن كرده، و در راه سلوك و عبودیت باشد. تفكر در خصوصیات مخلوقات: انسان را به مبدأ جهان و صفات عالیه او آشنا مى‏كند، و تفكر در نفس خود مرحله بندگى و وظیفه داشتن و اطاعت اوامر پروردگار متعال را تعلیم مى‏كند، و تفكر در اعمال و رفتار خود و دیگران، نواقص و عیوب و نقاط ضعف خود را نشان مى‏دهد، و تفكر در حالات گذشتگان، انسان را براى عواقب امور و نتائج اعمال و مراحل خوشبختى و گرفتارى و عالم ماوراء طبیعت متوجه مى‏كند. تفكر وسیله‏اى است كه هرگز نظیر آن را براى وصول به مقامات بندگى و عوالم عبودیت نتوان پیدا كرد. (مصباح الشریعة/ ترجمه مصطفوى؛ متن؛ ص115) اولین جاده رسیدن به خدا معرفت است و بهترین عمل در شب قدر کسب معرفت الهی است.

شب قدر شب علم و معرفت
بالاترین عبادت در شب های قدر، طلب علم و یادگیری احکام خدا و اصول و فروع دین خدا است؛ زیرا علم به معارف الهی باعث می شود که انسان در عرصه های مختلف زندگی نلغزد. بسیاری از بزرگان دین توفیق خود را در بزرگ داشت این شب ها می دانند، چنان که نگارش کتاب دعای با ارزشی مثل جواهر الکلام و المیزان در شب های مبارک قدر به پایان رسیده است.

محدّث بزرگوار، ابن بابویه رحمه‏الله در مجلس 93 از كتاب الأمالى، مى‏گوید: هر كس این دو شب را با گفتگوى علمى احیا بدارد، بهتر است. به نظر مى‏رسد كه این مطلب، برگرفته از سخن پیامبر خدا به ابوذر است كه در آن، برترى علم را بر عبادت به تفصیل، بیان، و در پایان آن فرموده است: اى ابوذر! یك ساعت نشستن براى گفتگوى علمى براى تو، از عبادت یك سال كه روزش را روزه بدارى و شبش را به نماز بِایستى، بهتر است.( جامع الأخبار: 109 / 195)

لیكن براى روشن‏تر شدن این موضوع، توجّه به چند مطلب ضرورى است:

الف ـ كدام علم و كدام عبادت؟
از دیدگاه فقهى، «آموختن علم»، احكام پنجگانه را دارد و بررسى متن احادیث فراوانى كه علم را برتر از عبادت مى‏دانند، به روشنى مى‏رساند كه مقصود، برترى آموختن واجب یا مستحب بر عبادات مستحب است. امام صادق «علیه السلام» فرمودند: اگر مردمان ارزش‏ علم‏ و دانش را مى‏دانستند، به جستجو و طلب آن بر مى‏خاستند، اگر چه به ریختن خون ها بیانجامد و به فرو رفتن در گرداب هاى مرگبار. (الحیاة / ترجمه احمد آرام ؛ ج‏1)

 ب ـ نقش عبادت در پیدایش نور علم
از نگاه متون اسلامى، عبادات، نقشى بنیادى در پیدایش و تداوم فروغ علم دارند. از این رو، هدف احادیثى كه علم را برتر از عبادت مى‏دانند، تضعیف یا انكار نقش سازنده عبادت در كنار علم نیست؛ بلكه تأكید بر همراه ساختن عبادت با علم و برحذر داشتن از عبادتِ ناآگاهانه است كه نه تنها بى‏ارزش، بلكه خطر آفرین است. امام علی درود خدا بر او، فرمود: نزدیکترین مردم به پیامبران، داناترین آنان است، به آنچه كه آورده‏اند.(نهج البلاغة / ترجمه دشتى)

دوستان عزیز بیاییم این شب ها را مغتنم بدانیم و اگر دعایی را زمزمه می کنیم قدری بر شرح آن نیز تأمل کنیم اگر قرآنی تلاوت می نماییم زمانی را نیز اختصاص به تفسیر آن دهیم تا از چشمه معرفت الهی نیز سیراب گردیم.

منابع:
hadith.net
hawzah.net
tebyan.net

http://blogfa.com/Desktop/Default.aspx?r=6700999

+ نوشته شده توسط یحیی در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 1:7 |

شرح دعای ابوحمزه ثمالی توسط آیت‌الله قرهی
چرا برخی جوان‌ها روزه می‌گیرند، اما نماز نمی‌خوانند

شیطان اجازه نمی‌دهد من و شما درب خانه خدا سجده کنیم. نماز که دو - سه دقیقه، یا نهایت پنج دقیقه طول می‌کشد، برایش سخت است. حاضر است روزهای گرم و طولانی روزه بگیرد، امّا پنج دقیقه نماز نمی‌خواند! شیطان نمی‌گذارد!
خبرگزاری فارس: چرا برخی جوان‌ها روزه می‌گیرند، اما نماز نمی‌خوانند

به گزارش خبرگزاری فارس، آیت‌الله روح‌الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) حکیمیه تهران به مناسبت ماه مبارک رمضان به شرح دعای ابوحمزه ثمالی پرداخت که مشروح آن در ادامه می‌آید:

«أَدْعُوکَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ‏ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُه‏»

*دعا با زبانی که از فرط گناه، لال شده!

گرچه می‌خواستیم ادامه بحث دو جلسه گذشته راجع به علل صلح امام حسن مجتبی(ع) بیان کنیم، امّا چون شب جمعه است و بحث دعای کمیل را داریم و وقت ضیق است، عذرخواهی می‌کنیم، إن‌شاءالله وقت دیگری آن بحث را ادامه می‌دهیم.

در دعای ابوحمزه به این‌جا رسیدیم که عرضه می‌دارند: «أَدْعُوکَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ‏ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُه‏»، مولای من! سیّد من! آقای من! تو را می‌خوانم، آن هم با آن زبانی که از فرط گناه، لال گردیده است. یعنی این زبان، دیگر حال دعا ندارد. حال، من با این زبان، دارم تو را می‌خوانم.

در دعا، افراد متفاوت هستند. یک دعایی است که به محض اینکه کسی بیان می‌کند: «اللّهمّ إنّی أسئلک ...»، هم ذوالجلال و الاکرام و هم ملائکة‌الله منتظر هستند ببینند چه می‌گوید و همه عرش حال دعای آن داعی الی الله را درک می‌کنند و وضع آن‌ها وضع بسیار خوشی است.

گاهی هم انسان از گناه خسته می‌شود و آن موقع دعا می‌کند. باز هم حال، حال خوبی است. یعنی یکی در اوج است، مانند اولیاء خدا و یکی هم در ذنب است، امّا باز حالش حال خوبی است، چون از وضع درونی و گناهان و کردار خودش خسته شده است.

امّا یکی به قدری گناهانش زیاد شده که ولو با یک توفیق اجباری در مجلس دعا هم قرار بگیرد، خود لسان هم یاری نمی‌کند و گویی لال شده است.

دیدید مثلاً کسی یکی از بستگانش غریق رحمت الهی می‌شود و ختم می‌گیرند، به هر حال او مجبور است در ختم شرکت کند. مثلاً دعای کمیل یا زیارت عاشورا و ... می‌خوانند. امّا او دل نمی‌دهد و حال خوشی ندارد و خسته است و بدش می‌آید. این زبانی است که اگر هم به دعا برگردد، زبان أخرس است. باب أفعل‌التّفضیل است، یعنی دیگر خیلی وضع خراب است و زبان، زبان گنگ و لال است و حال و ادراک قلبی، برای صافی قلب و تنزیه روح و تغییر حالات افکار، جسم و روح برای این شخص به وجود نمی‌آید.

حضرت در این فراز می‌فرمایند: حالا این شخص می‌خواهد دعا کند و تو را بخواند، «أَدْعُوکَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ‏ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُه‏». این قدر گناه او را گرفتار کرده است که از همان حال گناه، بیرون نمی‌آید.

آن موقعی که بحث سنگسار بود، در سال 1357 یا 1358 بود که در قم، جلوی رودخانه، کنار پل آهنچی، کسی را آورده بودند که سنگسار کنند. می‌گفتند: - نعوذبالله - زنای محصنه صورت گرفته و این خانم در زندان هم عکسی از آن طرف مقابلش داشته و دل خوش به همان بوده است. یعنی باز هم که داشتند او را برای سنگسار می‌بردند، وضعش خراب بوده است و در گناه خود غوطه خورده بوده است.

گاهی این‌طور می‌شود و انسان در گناه چنان غوطه می‌خورد که دیگر حال دعا برای او از بین می‌رود. همان‌گونه که حبّ الله وجود دارد، اگر انسان از این حبّ الله خارج شود و به سمت گناه برود، آرام آرام حبّ ذنب عامل می‌شود که آن حبّ از دل بیرون برود.

همان‌گونه که آن کسانی که گناه می‌کنند، بارها به اولیاء خدا بیان کردند: اوّلین باری که می‌خواستیم خطا و گناه کنیم و – نعوذبالله - در بستر حرامی برویم، بدنمان می‌لرزید و وحشت داشتیم. بعد هم از خودمان متنفّر شده بودیم. امّا بعد از مدّتی دیگر برایشان عادی می‌شود و آرام آرام حبّ به گناه به جای حبّ به خدا و حبّ به عبادت جایگزین می‌شود. بالاخره در این قلب یا حبّ الله نفوذ دارد و یا حبّ به شیطان.

*چگونه بفهمیم در قلبمان، حبّ الله وجود دارد، یا حبّ الشّیطان؟!

نشانه حبّ به خدا، عبادت، عشق به دعا، عشق به قرآن، عشق به مناجات، عشق به نماز جماعت، عشق کمک به مردم، عشق خیر خواهی برای مردم، دور بودن از شرّ و ... است. نشانه حبّ به ابلیس و سپاه و جنودش، این است که انسان نعوذبالله به گناه، مردم‌آزاری، شرارت، بدی‌ها، پلشتی‌ها، زشتی‌ها و ... عشق می‌ورزد و حال او تغییر می‌کند، به هر حال یا حبّ‌الله است، یا حبّ‌الشّیطان و حبّ نفس.

انسانی که این‌طور آفریده شده که فرمودند: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»، به هر حال یا به فجور جواب می‌دهد و یا به تقوا. اگر به فجور جواب داد، تقوا آرام آرام بیرون می‌رود. اگر به تقوا جواب مثبت داد، فجور آرام آرام کنار می‌رود و إلّا همه ما انسان هستیم. سؤال این است: آیا خدا فقط امثال آیت‌الله قاضی، آیت‌الله بهجت، آیت‌الله خوشوقت، علّامه علی اصغر هرندی و ... را می‌خواهد؟! خیر، پروردگار عالم من و شما را هم می‌خواهد. فقط فرق آن‌ها با امثال من این است: آن‌ها جواب مثبت به تقوا دادند، «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»، امّا مع‌الأسف بعضی جواب مثبت به فجور دادند. اگر به تقوا، جواب مثبت بدهی، حبّ به دعا و نماز و عبادت در دل شما به وجود می‌آید.

*چرا برخی جوان‌ها روزه می‌گیرند، امّا نماز نمی‌خوانند؟!

خیلی جالب است، می‌دانید علّت العللی که برخی از جوان‌های عزیز ما روزه می‌گیرند، امّا نماز نمی‌خوانند یعنی یا کاهل نماز هستند و یا اصلاً نمی‌خوانند، چیست؟

دلیل این است: شیطان به آدم سجده نکرد. تازه این‌طور هم عرضه نداشت که خدایا! تو به ملائکه امر به سجده کردی و من اصلاً ملک نبودم. بلکه حسادت کرد و گفت: «خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین‏». بارها بیان کردیم که جورچین شیطان به هم خورده بود. او می‌دانست که سجده مختصّ به ذوالجلال و الاکرام است، بعد با خود می‌گفت: حالا باید به این تازه به دوران رسیده، سجده کنند؟! آن هم چه کسانی؟! طاهرترین موجودات، ملائکة‌الله! لذا یک دلیل همین است که شیطان اجازه نمی‌دهد من و شما درب خانه خدا سجده کنیم. نماز که دو، سه دقیقه، یا نهایت پنج دقیقه طول می‌کشد، برایش سخت است. حاضر است روزهای گرم و طولانی روزه بگیرد، امّا پنج دقیقه نماز نمی‌خواند! شیطان نمی‌گذارد! لذا او از نماز خیلی خوشش نمی‌آید و اگر یک جایی به گناه، جواب مثبت دهیم، این‌طور می‌شود.

*تنها زبان الهی است که دعا را درک می‌کند

زبان هم همین حال را دارد. زبانی که نعوذبالله گناه کند، غیبت کند، تهمت بزند، فحاشی کند، حرف‌های رکیک و زشت بزند و ... دیگر حال عبادتی برایش نمی‌ماند. بعضی مزاحشان حرف‌های زشت است. می‌خواهند با هم شوخی کنند، مدام حرف بد می‌زنند. درست است خودمانی هستید و با هم رفیق هستید و به تعبیری می‌خواهید بگویید ما با هم ندار هستیم، امّا چه کسی گفته که ندار بودن با هم، یعنی همدیگر را با القاب زشت صدا کنیم و حرف‌های زشت به هم بزنیم؟! وقتی چنین حرف‌های زشتی به زبان جاری می‌شود، دیگر حال دعا را از آن می‌گیرد. معلوم است با وجود فحّاشی کردن، زخم زبان به دیگران زدن، به سخره گرفتن دیگران و ...، دیگر حال دعا ندارد.

اینجاست که می‌فرماید: مولای من! من با زبانی تو را می‌خوانم که از فرط گناه، لال شده است. می‌خواهم حرف‌هایی بزنم امّا بلد نیستم.

بنده چندین مرتبه بیان کردم که وقتی دعا می‌کنیم، این‌ طور عرضه بداریم: خدایا! آنچه خوبان عالمت دعا بلدند و ما از آن دعاها محروم هستیم، همه آن ادعیّه را تفضّلاً در حقّ ما مستجاب شده قرار بده. چون گاهی خوبان عالم دعاهایی می‌دانند که من و شما بلد نیستیم. چرا بلد نیستیم؟ چون آن زبانی که زبان الهی شد، تفهیم دعا هم به او می‌دهند.

یک مصداق آن را بیان کردم، پرده‌برداری و افشا کردم که اولیاء خدا فرمودند: اگر می‌خواهید دعا کنید، یک نمونه این است که ذوالجلال و الاکرام را به قادر بودنش قسم دهیم و بگوییم: ای قادر! تو قادری، ظهور آقا جان، حضرت حجّت(روحی له الفداء) را در عمر ناقابل ما قرار بده. چطور اولیاء خدا بلد هستند این‌ طور صحبت کنند؟ چون به آن‌ها تفهیم می‌شود. زبانی که گناه نکند، دروغ نگوید، تهمت نزند، فحاشی نکند، زخم زبان نزند و مراقب باشد؛ دیگر زبان الهی شده و می‌داند چگونه دعا کند.

لذا داریم در صدر اسلام، بعضی از بزرگان و صحابه، سنگ‌ریزه در دهان خود می‌گذاشتند که تا بخواهند حرف بزنند، بپرد و بدین ترتیب حرف خود را مزمزه کنند و متوجّه باشند که چه می‌خواهند بگویند، آیا حرف صحیحی است یا خیر. لذا مراقب وضع خود بودند که زبانشان یله و رها نباشد که هر چه دلش خواست، بگوید.

چون اعاظم و بزرگان ما اعتقاد دارند که این زبان برای من نیست که هر طور دلم می‌خواهد برخورد کنم. چقدر با بنده در مشاوره‌هایی که دارم، تماس می‌گیرند و می‌گویند: همسرم بد دهان است و تا حرف می‌زنم، نعوذبالله می‌گوید: تو خفه شو! آخر این‌ها یعنی چه؟! این زبان دیگر حال دعا دارد؟! با حقیر کردن دیگران، فحاشی نمودن و ... زبان را به بدی باز کرده و معلوم است که دیگر چنین کسی دعا نمی‌فهمد و وضع دعا را درک نمی‌کند.

*چرا مدام عجله می‌کنیم که نماز و دعا و ... زود تمام شود؟

بنده بزرگان و اعاظم زیادی را زیارت کردم - که مع‌الأسف با اینکه تعداد زیادی از آنان را زیارت کردم امّا چیزی به دست نیاوردم - تا در دل شب شروع به دعا می‌کردند، وضعشان عوض می‌شد، حالشان متغیّر می‌شد، اشکشان جاری می‌شد و ...  . یکی از اولیاء خدا صبح به صبح زیارت عاشورا می‌خواند، این کار را هر روز تکرار می‌کرد و ما می‌دیدیم. از همان اوایل زیارت عاشورا که السلام علیک یا اباعبدالله می‌گفت، همین‌طور اشک می‌ریخت و ناله می‌زد. نه یک روز، نه دو روز، بلکه هر روز این کار را می‌کرد. گاهی انسان از مطلبی دلش می‌شکند، حالا به دعا پناه می‌برد و اشکی هم می‌ریزد، امّا این چه حالی است که انسان، دائم تا زیارت عاشورا را شروع می‌کند، هفتاد سال این حال را دارد که اشک می‌ریزد، ناله می‌کند، فغان می‌زند و ...؟! معلوم است آن زبانی که زبان الهی باشد، دعا را هم درک می‌کند. تا با این زبان دعا را بیان می‌کند، به اعضاء و جوارح و قلب او هم ورود پیدا می‌کند و اشکش جاری می‌شود.

حالا ما که بخواهیم دعا بخوانیم، می‌گوییم: زود بخوانیم، حالش را نداریم، می‌خواهیم زود تمام شود، چون «بِلِسَانٍ‏ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُه‏» است. مگر می‌خواهیم کجا برویم که می‌گوییم نماز زود خوانده شود، دعا زود خوانده شود و ...؟! خیلی عجله می‌کنیم، به همه چیز سرعت می‌دهیم و ... . مگر ما چقدر عمر می‌کنیم؟! شصت، هفتاد، نود، بگو صد سال که دیگر به تعداد انگشت دست هم نیست.

در روایتی در کتاب احادیث القدسیه داریم که فردی خدمت حضرت نوح آمد و گفت: من می‌دانم شما نبی هستید، دعایی کنید که قلبم آرامش پیدا کند. گفت: برای چه؟ گفت: فرزندم جوان از دنیا رفته، قلبم بیقرار است. حضرت فرمودند: جوانت چند سال داشته؟ گفت: چهارصد سال داشت که از دنیا رفت و جوان‌مرگ شد!

پس عمرها کوتاه شده، در آن زمان چهارصدسال را جوان‌مرگ می‌دانستند، گویی چهل سال دارد. البته الآن ما به چهل ساله هم جوان نمی‌گوییم و مع‌الأسف این‌طور شده است. حالا این عمری که این‌قدر کوتاه است، مگر چه می‌خواهیم که مدام عجله می‌کنیم؟! دلیل این عجله‌ها این است که قلب آرام و مطمئن نداریم، «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب‏». لذا قلب، آرام و الهی نشده است. معلوم است ذنبی که برای لسان باشد، ذنبی که برای گوش باشد و ...، همه بر روی هم اثر می‌گذارند. زبانم بر روی چشمم اثر می‌گذارد، چشمم روی گوشم اثر می‌گذارد. وقتی نتوانم چشمم را کنترل کنم، وقتی جلوی شکمم را نتوانم بگیرم و هر چیزی را وارد آن کنم (این شکم بی هنر پیچ پیچ، می‌خورد و کار ندارد به هیچ) و ...، معلوم است باعث می‌شود که از دعا خوشمان نیاید و دلمان بخواهد زود تمام شود.

*گناهی که نعمت‌ها را تغییر می‌دهد

روایتی بیان کنم که بدانید یک دلیل اینکه دعا مستجاب نمی‌شود و حال دعا نداریم و وضعمان درست نیست، همین است که گناه ما را بیچاره کرده است. اتّفاقاً روایتی را انتخاب کردم که فرازهایی از دعای کمیل است که امشب می‌خواهیم بخوانیم. یکی از آن مطالب، این است که انسان در مقابل بزرگ‌تر خودش زبان‌درازی کند که همین عامل گناه است. البته بنده نکاتی را در مورد پدر و مادر در کتاب دو گوهر بهشتی بیان کردم. بزرگان و اعاظم ما می‌گویند: یک نکته بسیار مهم که قرآن می‌گوید: حتّی به پدر و مادر، اف هم نگویید، این است که از همین اف گفتن زبان، یک موقع می‌بینی زبان آن‌قدر جلو می‌رود که دیگر گناهی از او سر می‌زند که برایش خیلی راحت است، مثلاً فحش می‌دهد، حرف‌های رکیک می‌زند و ... .

در جلد دوم علل الشرایع از حضرت صادق القول و الفعل، امام جعفر صادق(ع) آمده که فرمودند:

«الذُّنُوبُ‏ الَّتِی‏ تُغَیِّرُ النِّعَمَ‏ الْبَغْیُ« از گناهانی که نعمت‌ها را تغییر می‌دهد، تجاوز به حقوق دیگران است.

*گناهی که پشیمانی به بار می‌آورد

«وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ الْقَتْلُ» گناهی که پشیمانی به بار می‌آورد و دیگر هیچ کاری نمی‌شود کرد، قتل است.

*گناهی که بدبختی و گرفتاری می‌آورد

«وَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ الظُّلْمُ» آن گناهی که باعث می‌شود نقم و بدبختی و گرفتاری بیاید، ظلم است، ظلم به دیگران نکنیم. اولیاء خدا می‌گویند: اگر کسی به خودش ظلم کند، دیگر به دیگران هم راحت ظلم می‌کند، ظلم به خودت این است که  زبانت را رها کنی، چشم را رها کنی و ... . بارها بیان کردم: قیافه‌ای را که من و شما داریم، چه کسی خلق کرده؟ اگر به جمال ظاهری‌مان بنازیم که گِلمان خوش است یا به ظاهر عوامی خوشگل هستیم یا بدگل و ...، چه فایده دارد؟! مگر دست ما بوده است. همین خوشگل‌ها هستند که اگر یک آب جوش بر صورتشان بریزد، تمام است. یا چه جوان‌های زیبارویی که در قبر خوابیدند و اگر امروز بروید قبرشان را بشکافید، با وحشت بیرون می‌آیید که جز چهار پاره استخوان از آن‌ها چیزی نمانده است. ما از اسکلت خودمان هم می‌ترسیم. لذا باید این‌ها را مواظبت کرد. بالاترین ظلم که ظلم به دیگران می‌آورد، ظلم به نفس خود انسان است، ظلم به دست، زبان، چشم، گوش و .. است. این گوشم را به چه می‌سپارم؟ کدام آواها را می‌شنوم؟ آواهای الهی یا ترانه‌ها و موسیقی؟! گوشی که به سراغ گناه گوش دادن رفت، به سمتی رفت که صحبت نامحرم را بشنود و لذّت ببرد، این دستی که به سمت گناه رفت که چت کند و ...، چشمی که می‌رود صور قبیحه را می‌بیند و ...، معلوم است حالش عوض می‌شود، این زبان دیگر توفیق ندارد، این گوش حوصله دعا شنیدن ندارد. چشم حوصله نگاه کردن به آیات و دعا را ندارد. همه این‌ها گرفته می‌شود. لذا اگر به خودت ظلم کنی، بعد به دیگران هم ظلم می‌کنی.

*گناهی که پرده‌ها را می‌درد

«وَ الَّتِی تَهْتِکُ السُّتُورَ شُرْبُ الْخَمْرِ» آنچه که عامل می‌شود پرده‌ها بالا برود و آبرو و حیثیت طرف برود، شرب خمر است که امّ الفساد است و عامل برای همه گناهان می‌شود. عقل انسان ضایع و زایل می‌شود. طوری که فخر می‌کنند که به تعبیر خودشان به پارتی و عروسی مختلط و ... رفتند و در ابتدا به اتاقی رفتند و نعوذبالله مشروب الکلی خورده‌اند. این‌ها را فخر می‌دانند. خاک بر سر بشر که کارش به کجا رسیده که به آنچه شیطان خودش قسم خورده که من از این راه بندگانت را به زمین می‌زنم، فخر می‌کند!

*گناهی که رزق را حبس می‌کند

«وَ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنَا»  این مطلب را خیلی مراقبت کنیم. حالا ما کاری نداریم که دولتمردانمان بلد نیستند - که متأسفانه نیستند و چقدر هم حضرت امام از اقتصاد مقاومتی بیان می‌فرمایند و این‌ها گوش نمی‌دهند - امّا یک دلیل اینکه رزقمان، حبس می‌شود، زنا است. بیان کردم که آیت‌الله مولوی قندهاری می‌فرمودند: آیت‌الله العظمی سیّدابوالحسن اصفهانی در درس خارج فقه خود یک بار این کلمه را می‌گفتند و بعد از آن می‌گفتند: همان عمل شنیعه. می‌گفتند: آقا این فقه است، آیه قرآن است که فرموده: «الزانی و الزانیة»، امّا ایشان می‌فرمودند: به خدا قسم نمی‌توانم بگویم، از اسمش هم متنفّر هستم. بعضی از اسم گناه بدشان می‌آید. بعد آن‌وقت نعوذبالله این عمل صورت بگیرد و مع‌الأسف آماری به ما می‌دهند که انسان وحشت می‌کند. من این‌ها را دروغ می‌دانم و می‌گویم نیست. مگر می‌شود؟! امّا عزیزم! رزق را حبس می‌کند. انسان چقدر باید پست و رذل شود که او با کس دیگر و این هم با کس دیگر باشد. چقدر شهوت بر وجودش غلبه کرده که این‌قدر رذل شده است که با همسر دیگری ...؟! اصلاً بیان این مطالب هم حال انسان را به هم می‌زند.

*گناهی که مرگ را شتاب می‌بخشد

«وَ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ» آن چیزی که عامل می‌شود همه چیز از بین برود و مرگ به تعجیل افتد، قطع رحم و بریدن خویشاوندی است.

*گناهی که مانع استجابت دعا می‌شود

«وَ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَوَاءَ عُقُوقُ الْوَالِدَیْن‏». آن چیزی که عامل می‌شود دعا از بین برود و برگردد و زندگی را تیر و تار می‌کند، عقوق والدین است. «و هذا الرجل لا دعاء إلّا أخرس ذنبه» دیگر چنین کسی زبانس به دعا در نمی‌آید، مگر اینکه گنگ باشد. اگر انسان در مقابل پدر و مادر، بی‌ادب شد، به گناه دیگر هم می‌افتد. وقتی در ابتدا یک اُف یا اَه یا ولش کن و برو بابا گفت، کم کم کارش به جاهای دیگر می‌کشد و معلوم است دیگر این زبانش به دعا باز نمی‌شود، گوش از دعا و مناجات بدش می‌آید و ... .

خاضعانه و خاشعانه بخواهیم: ای خدا! وضع ما را وضع اولیاء و خوبان درگاهت قرار بده و از این حال گناه و بیچارگی خلاصی مرحمت بفرما. خدایا! خودت کاری کن که تنفّر از گناه در وجود ما شکل گیرد، چون خودمان نمی‌توانیم. خدایا! حبّ به عبادت و دعا را در وجود ما قرار بده.

+ نوشته شده توسط یحیی در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 22:18 |

 

این احتمال وجود دارد که هشت ماه یاد شده، مدت زمان فتح و تسلط بر دنیا نباشد، بلکه مدت زمانی باشد که امام دنیا را از شر دشمنان و منحرفان پاک میکند؛ به این معنی که امام نخست کل دنیا را فتح خواهند کرد.

 

  •  

اشاره

برخوردهای آغازین امام مهدی(عج) با اهل کتاب چگونه است؟ عادلانه و همراه با رأفت و مدارا یا سهمگین و همراه خشونت؟ در قسمت نخست نوشتار حاضر ، بر مسالمت آمیز بودن رفتار امام مهدی(عج) با اهل کتاب ذکر شده است.
بر اساس این، قرآن تنها شماری از اهل کتاب ـ که متعصبانه حق را انکار می کنند ـ در جریان فتح دنیا به دست سپاه امام مهدی(عج) کشته خواهند شد و اکثریت آنان راه رستگاری و فلاح را در پیش خواهند گرفت و در پایان، به بررسی روایاتی پرداخته شده است که از برخوردهای سپاه امام مهدی(عج) با اهل کتاب سخن به میان آورده اند. نتیجه کنکاش در روایات، این است که آنها نه تنها تعارضی با مدعای فوق ندارند، بلکه آن را تأیید نیز می کنند.

مقدمه
از دیرباز، اندیشه خرافی برخوردهای تند و خشونت بار سپاه امام مهدی (عج) با انسانهای عصر ظهور در اذهان بسیاری نفوذ کرده است و گاه این تصور به دور از واقعیت و تصویر تاریک از عصر پرفروغ ظهور، انسانهای نادان را به مرز بی رغبتی و احیاناً تنفر از درک آن روزگار پرشکوه کشانده است. براساس این دیدگاه، وقتی برخورد امام مهدی(عج) با مسلمانان و شیعیان چنین باشد، غیر مسلمانان جای خود دارند.

فرورفتن در منجلاب فساد و تباهی و دوری از فضیلتها و آرمانهای اخلاقی، غیر مسلمانان را سزاوار برخوردی سهمگین و انتقامی سخت کرده است و سپاه مهدی موعود (عج) از سوی خداوند متعال مأمور گرفتن این انتقام است.
اما میراث فرهنگی پیشوایان دینی (ع) سخنی جز این دارد و واقعیت را به گونهای دیگر ترسیم کرده است. مهدی (عج) نه مهدی مسلمانان که مهدی همه امتها است؛ ((السلام علی مهدی الامم)).2 و عدالت او نه مخصوص مسلمانان که برای همگان است: ((یسع عدله البروالفاجر))3. او مظهر رحمت واسعه الهی است: ((السلام علیکَ ایها الرَحمه الوَاسِعَه))4 و رحمت الهی همگان را فراگرفته است. رحمتی وُسِعَت کل شی5. او بهار مردمان است: ((السلام علی ربیعالانام))6 و خرمی روزگاران: ((ونضره الایام))7 و چونان بهار، خرمی و طراوتش را به همگان هدیه میکند.
از عدالت مهدوی در ارتباط با معتقدان دیگر ادیان الهی در ابعاد مختلف میتوان سخن گفت. عدالت در دعوت (تبیین، دادن فرصت فکر و تصمیم گیری و...)، عدالت قضایی، عدالت اقتصادی و... از ابعاد مختلف برخوردهای عادلانه امام مهدی (عج) است و این مواجهه گاه از مرز عدالت خارج شده و به حوزه احسان وارد میشود.

نزول عیسی از آسمان و شرکت دادن او در تشکیل حکومت عدل جهانی و نیز سپردن نقش محوری به ایشان در کشتن دجال و سفیانی ـ به عنوان دو جبهه از مهمترین جبهه های مخالف حکومت جهانی امام مهدی (عج) ـ و در نتیجه، شکل گرفتن احساس مشارکت و بلکه مالکیت نسبت به این حرکت جهانی در میان اهل کتاب، از اقدامات محسنانه امام مهدی (عج) خواهد بود.

ما از میان ابعاد مختلف عدالت مهدوی در مواجهه با اهل کتاب، تنها به این سؤال پاسخ خواهیم داد که آیا آن حضرت در آغاز حرکت جهانی خویش با اهل کتاب برخوردی عادلانه، مسالمت آمیز و همراه با رأفت و رحمت خواهد داشت و یا این که بسیاری از آنان را از دم شمشیر خواهد گذراند؟ قراین کدام دیدگاه را تأیید میکنند و از روایات مربوط کدام نظریه را میتوان تایید کرد؟
نوشتار حاضر پاسخی کوتاه به سؤال فوق است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط یحیی در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 1:11 |

نمادهای فراماسونری به همراه عکس و توضیحات کامل

در ادامه سعی شده تمامی نمادهای فراماسونرها به همراه عکس و توضیحات کامل آورده شود. نمادگرایی یکی از شاخصه اصلی فراماسون هاست که شاید در بیشتر کارها و فعالیت های خودشان نمادگرایی را انجام میدهند.
در ادامه سعی شده تمامی نمادهای فراماسونرها به همراه عکس و توضیحات کامل آورده شود. نمادگرایی یکی از شاخصه اصلی فراماسون هاست که شاید در بیشتر کارها و فعالیت های خودشان نمادگرایی را انجام میدهند.

نمونه ای از این نمادها آبلیسک – دست شیطان یا دست شاخدار – گونیا و پرگار – عدد ۶۶۶ – عدد ۱۳ و … میباشد که در ادامه به توضیح کامل آنها میپردازیم.

ماسون ها و عقاید شرک آمیز مصر باستان
۱. نقوش اهرام ٬ مجسمه های ابوالهول و همچنین نوشته های هیروگلیف در سراسر لژهای ماسونی به چشم می خورد





۲. دعاهایی که ماسون ها می خوانند مملو از عبارات مصری است که در زمان فراعنه از آنها استفاده می شده است . مثل: مَعَت نِب مِن آ٬ مَعَت بَ آ = بزرگ است استاد فراماسونری ٬ بزرگ است روح فراماسونری.




۳.یکی از نمادهایی که در فراماسونری بسیار کاربرد دارد نماد چشم جهان بین است که به صورت یک هرم و چشم در انتهای آن می باشد این نماد مربوط به یکی از خدایان مصر باستان می باشد




۴. علامت ستاره شش گوش





این علامت در افکار عمومی به عنوان نماد «یهودی ها» شناخته شده است و به آن « ستاره ی داوود » یا « مهر سلیمان » هم می گویند؛ ولی در حقیقت این نماد هم جزء نمادهای الحادی بوده که بر اساس تفکرات الحادی مصر باستان ساخته شده است و نماد تعادل طبیعت بین زن و مرد، طبع سرد و گرم، الهه های ماه و خورشید و…. است. البته علامت مذکور در مکتب های الحادی دیگر، مانند هندوییسم و دیگر مکتب های شرقی نیز با مفاهیم مشابهی به کار می رود. نکته ی مهم این است که این تفکر تعادل عالم خلقت، متفاوت با دیدگاه اسلام است. در اسلام نیز مفهوم تعادل وجود دارد، اما در دیدگاه اسلامی، این تعادل مخلوق خداوند یکتاست. امّا در مکاتب شرک آمیز نامبرده، این تعادل را خدایان مختلفی با کمک هم ایجاد کرده اند. برای مثال در تفکر مصر باستان، از امتزاج قدرت خدایانIsis و Osiris، تعادل در عالم خلقت ایجاد شده است
نکته ی عجیبی که وجود دارد، این است که شیطان پرستان نیز علامت مذکور را قویترین علامت خود می دانند و از آن در مراسم شیطانی خود استفاده می نمایند. در کتاب « Web of Darkness : شبکه ی تاریکی » اثرSean Sellars (شیطان پرست معروف) در زیر این علامت نوشته شده است :
« این علامت، قوی ترین علامت در شیطان پرستی است. ستاره ی شش گوشه از شش ضلع، شش گوشه (زاویه) و شش مثلث کوچک درست شده است که معرّف عدد ۶۶۶ می باشد. » این عدد در بین مسیحیان و نیز شیطان پرستان عددی ویژه و خاص است و نشان دهنده ی دجال یا Antichristمی باشد. هدف اصلی شیطان پرستان و فراماسونها به حکومت رساندن Antichrist است؛ به همین دلیل است که ستاره ی شش گوش، بهترین و قوی ترین نمادشان محسوب می شود.در ادامه در کتاب نوشته شده است که حتی کلمه ی « hex » که در زبان انگلیسی به معنی نفرین و تلاش برای آسیب رساندن می باشد، از کلمه ی « HEXAGRAM : ستاره ی شش گوش » گرفته شده است. »

۵. افسانه ی ایزس (Isis) یا زن بیوه، نیز از دوران مصر باستان اقتباس شده است. فراماسونها اعتقاد دارند که تمام ماسونها فرزندان زن بیوه می باشند.




همان طور که ذکر خواهد شد در باور مصریان قدیم، Isis و Osiris الهه های مصر باستان بودند که در اثر ازدواج آنان تعادل طبیعت به وجود آمد.




بعد از مدتی Osiris مرد و خدای شهر های مردگان گشت. بدین ترتیب Isis بیوه شد.

۶. علامت آنخ

نماد Isis است و در لژهای ماسونی به کار می رود. این علامت امروزه به عنوان سمبل جنس زن و نشانه ی فمینیست ها (Feminists) نیز به کار می رود.





رواج تفکر فمینیستی در جهان نیز مشکوک بوده و احتمالاً توطئه ای از جانب ماسون ها می باشد. (فمینیسم دیدگاه تساوی حقوقی زن و مرد اسلام و سایر ادیان الهی را قبول ندارد و به بهانه ی احقاق حقوق زنان، در جهت اهداف استعماری قدم برمی دارد.)


۷. ستون سنگی با نوک هرمی (Obelisk):

این نماد که نماد زایندگی و باروری در مصر باستان بوده است، در بناهای ماسونی متعددی به کار رفته است.






و این تنها نمونه ای است از انواع Obelisk در سراسر جهان

شما میتوانید با جستجوی این کلمه در گوگل ایمیج عکس های بیشتری از آنرا ببینید!

۸.گونیا و پرگار(یکی از مهمترین و معروفترین علامات).





نشان فراماسونری، گونیا و پرگار
در وسط این دو علامت، حرف G قرار گرفته است (به اعتقاد فراماسونها، « Goat = بز » نماد شیطان است.نکته ی جالب دیگر، این که در برخی از لژ ها بر روی علامت پرگار و گونیا، علامت چشم جهان بین نیز حک شده است که نشان دهنده ی اهمیت فوق العاده ی علامت چشم جهان بین در نزد ماسون ها می باشد.

۹.ستاره ی ۵ گوشه ی معکوس یا Baphomet.

نشان دهنده ی بز یا Goat می باشد. در بین شیطان پرستان، بز نماد شیطان است.





۱۰. دست شیطان یا دست شاخدار.

در تفکر ماسون ها و شیطان پرستان، شیطان شاخدار Cornuto است و با حرکت دست خود، شیطان را نمایش می دهند. در این علامت باید روی دست به طرف شما باشد و در نشان دادن با دست چپ انگشت شصت باید باز شود! ولی با دست راست شصت هم بسته است.



نماد دست شیطان یا دست ماسون نماد فراماسونری




۱۱.چلیپای شکسته (صلیب شکسته) یا Swastika:

علامت شناخته شده ی هیتلر و نازی ها.





نکته ی جالب اینکه این علامت در گروه های ماسونی هم کاربرد دارد.در شکل سمت چپ که مربوط به ماسونهاست، طرحی دیده می شود که در بالای آن علامت صلیب شکسته، و در وسط آن ستاره ی شش گوش مشاهده می گردد که این مطلب ارتباط نازیسم و صهیونیزم را نشان می دهد. (برخلاف ادعای جهان غرب). زیرا هم ستاره ی شش گوش و هم صلیب شکسته مورد تقدیس ماسون ها هستند. در واقع ریشه های نازیسم و یهودیت صهیونیستی یکی است و نه تنها این دو حرکت شوم هیچ تضادی با هم ندارند، بلکه در خدمت یکدیگر نیز قرار دارند. این مسأله خود شاهدی بر رد هولوکاست است. البته لازم به ذکر است که بعد از جنایات هیتلر اکثر گروه های ماسونی به منظور پرهیز از بدنامی، استفاده از چلیپای شکسته را کنار گذاشتند؛ این در حالی است که قبل از جنگ جهانی دوم، علامت چلیپای شکسته یک علامت کلیدی در فراماسونری بوده است. (ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که هیتلر نیز ماسون بوده است،اما تحرکات نظامی اش برخلاف مصالح فراماسونری بوده و منجر به مقابله ی بقیه ی ماسون ها با وی شده است).

۱۲. جمجمه و استخوان( Bones & Skull ).





۱۳. عدد ۶۶۶ نماد دجال یا ضد مسیح (Antichrist) یا شیطان.
گاهی به صورت FFF هم این عدد را نشان می دهند. چون حرف F، ششمین حرف انگلیسی است.




نمادهای عددی:

عدد ۹ : نه(۹) عدد الهام بخش دانشمندان و نویسندگان است. فیثاغورث الهه های ۹گانه را به سه قسمت به شرح زیر تقسیم کرده بود:
خداوندان علوم غریبه و مقدس:اورانی(Uranie) ، پولیم نی(Polymnie)، ملپومن(melpomene)
خداوندان علوم بشری یا صفا و پاکی :کالیوپ(Kalliope)،کیلو(Kilio) ،اوترپ(Euterpe)
خداوندان علوم عناصر و نباتات و حیوانات یا تعلیم:ترپسکیور(Trpsichore)، اراتو(Erato) ، تالی(Thalie).
طبیعت ۹ماه وقت لازم دارد تا نطفه را در شکم مادر به صورت یک کودک در آورد. در کلیسای مسیح سرود فرشتگان ۹ سرود است.بعضی ماسون ها معتقدند زنجیر اتحاد باید نه حلقه داشته باشد. عده ی استادانی که در جست و جوی حیرام بودند ۹ نفربود . تعدا ضربه های درجه استادی هم ۹ ضربه است.

۱۱و مضارب آن مثل ۲۲ و ۳۳! : این عدد (۱۱) مظهر سعی و تلاش و نماینده شدت است. در کتاب ودا امده است:“ای خدایانی که در آسمان یازده نفر،و در زمین یازده نفر، و در میان هوا به تعداد یازده نفر در سعادت جاوید به سر می برید، قربانی ما را قبول کنید.در ماسونری عرض حمایل استاد یازده سانتی متر است یعنی مجموع ستارگان پنج پر وشش پر. در جه ی سی و سوم (۳۳) ماسونری نیز حاصل ضرب در جات سه گانه اصلی بدوی در عدد یازده است. بعلاوه یازده جزو معدود اعدادی است که برعکسش میشود خودش و تغییری نمیتوان در آن ایجاد کرد!

۱۴.عدد۱۳ : عدد مقدس ماسون ها و یهودیان است. در حالی که مسیحیان آن را نحس می دانند. فراماسون ها در بسیاری از نماد های خود، تعداد اجزاء را ۱۳ قرار می دهند. نکته: عدد ۱۳ برای مسلمان نحس نیست این عدد برای ایرانی ها نحس است که دلیل آن بعدا گفته میشود!

۱۵. عدد ۳۳ (مهمترین مضرب ۱۱)

همان طور که گفتیم در فراماسونری، صاحب درجه ی ۳۳ بالاترین قدرت را داراست. در سمبل بسیاری از گروههای ماسونی از جمله در علامت مربوط به یک گروه ماسونی شهر (Memphis) آمریکا (که نام شهر باستانی Memphis مصر را برخود نهاده اند)، عدد ۳۳ بکار رفته است. سن مسیح(علیه السلام) نیز در زمان مرگ سی و سه سال بود.

چند مثال از نمادگرایی فراماسونرها از عدد ۳۳:

۱- در حادثه طبس که در اوایل عمر انقلاب اسلامی ایرا ن به وقوع پیوست نکته پنهانی نهفته است. یک سوال مهم پیش می آید که چرا از این همه نقطه در ایران کویرطبس انتخاب شد؟ در جواب این سوال اید بگوییم که اگر نگاه مختصری به جغرافیای این شهر بیندازیم در کمال تعجب خواهیم دید که طبس بر روی مدار ۳۳ درجه زمین قرار گرفته است.

۲- دو نفر از رئیس جمهور های آمریکا به نام های نیکد کلدمن و آبراهام ترور شدند نکته جالب در مورد این ترور اینست که یکی از آنها در سالن تئاتر برروی صندلی شماره ۳۳ ترور شد و دیگری در یکی از شهرهای دیگر آمریکا که آن هم بر روی مدار ۳۳ درجه زمین ترور شد

۳- جنگ ونبرد صهیونیست ها با لبنان در روز ۳۲ به پایان رسید اما آنها این جنگ را یک روز دیگر ادامه دادن وبا وجود دادن تلفات دوباره به روز سی وسوم کشیدند وجنگ لبنان معروف شد به جنگ ۳۳روزه لبنان.

۴ - بالاترین رتبه و درجه میان فراماسونرها این است که کسی به رتبه ۳۳ برسد اگر کسی به رتبه ۳۳ رسید فرمان ودستورش در همه رده ها قابل اجرا میباشد وباید اجرا بشود

5-کشور اسرائیل در محل تلاقی مدار ۳۳ درجه زمین بنا شده است.

6-در بررسی آرم ایالات متحده آمریکا خواهید دید که عقابی که درون این آرم است در هر بالش دارای ۳۳ پراست.

و

+ نوشته شده توسط یحیی در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 18:12 |

 

مادر عیسی در بیت المقدس بود، هنگامی که وقت ولادت عیسی فرارسید، مریم ندایی شنید که بیرون شو، اینجا عبادت‌گاه است نه زایشگاه، اما فاطمه بنت اسد هنگامی که زایمانش نزدیک شد در حرم بود، دیوار کعبه شکافته شد.

 

  •  

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، ولادت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) در سیزدهم رجب سی سال پس از عام‌الفیل در بیت‌الله الحرام و در کعبه به وقوع پیوست، این رخداد که در نوع خود بی‌نظیر بود و هیچ فرد دیگری به جز امام علی(ع) در کعبه به دنیا نیامده است، عموم دانشمندان شیعه و جمعی از علمای منصف عامه نیز به روایت آن پرداخته‌اند، گروه کلام مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم درباره علت به دنیا آمدن امام علی(ع) در کعبه این چنین پاسخ می‌دهد:

*جریان ولادت امیر مؤمنان(ع)

در منابع متعدد آمده است که راوی می‌گوید: من و عباس بن عبدالمطّلب و عده‌ای دیگر در مقابل خانه کعبه در مسجد الحرام نشسته بودیم که ناگهان فاطمه بنت اسد که درد زاییدن فرزند او را ناراحت کرده بود،‌ پدیدار گشت و نزد خانه آمد و گفت: پروردگار من ایمان دارم به تو و به همه پیامبران و کتاب‌هایی که از سوی تو آمده و گفتار جدم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد، پروردگارا به حق همان کسی که این خانه را بنا کرد و به حق این نوزادی که در شکم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.

ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار که خدای علیّ اعلی می‌فرماید: من نام او را از نام خود جدا کردم و او کسی است که بت‌ها را در خانه من می‌شکند

ناگهان دیدیم قسمت پشت خانه کعبه شکافته شد و فاطمه به داخل خانه رفت و از دیدگاه ما پنهان شد و دیوار خانه نیز مانند نخست به هم پیوست، ‌ما که  چنین دیدیم خواستیم قفل در را باز کنیم، ولی در باز نشد. این مطلب به سرعت در شهر پیچید، سه روز از این ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد فاطمه از همان مکان بیرون آمد و علی(ع) را در دست داشت و به مردم گفت: خدای تعالی مرا به زنان پیش از خود برتری بخشید، و من در خانه خدا رفتم و از روزی و میوه بهشتی خوردم و چون خواستم از خانه بیرون آیم، ‌هاتفی ندا کرد: ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار که خدای علیّ اعلی می‌فرماید: من نام او را از نام خود جدا کردم و او کسی است که بت‌ها را در خانه من می‌شکند.[1]

*جریان ولادت حضرت در منابع اهل سنّت

1. حاکم نیشابوری در مستدرک جلد 3 صفحه 550 حکمت 6044 می‌گوید: در اخبار متواتر آمده (اخباری که یقین آور است) آمده که فاطمه بنت اسد، امیر مؤمنان علی(ع) را در درون کعبه به دنیا آورد.[2]

2. حافظ گنجی شافعی در کفایة المطالب ص 407 آورده است: امیر مؤمنان علی(ع) شب جمعه در 13 ماه رجب در خانه خدا به دنیا آمد،‌ و هیچ کسی قبل از او و بعد از او در خانه خدا به دنیا نیامده است.[3]

3. شهاب الدین السید محمود آلوسی صاحب تفسیر روح المعانی در کتاب: «سرح الخریدة الغیبة فی شرح القصیدة العینیّه، تألیف عبدالباقی افندی عمری، در ذیل یکی از اشعار او می‌گوید: این مسأله که امیرمؤمنان علی(ع) در خانه خدا به دنیا آمد مسأله مشهور و معروف است و در کتاب‌های شیعه و سنی نقل شده است.[4]

بنابراین جریان تولد امیرمؤمنان حقیقتی است که نه تنها شیعه بلکه برادران اهل سنّت نیز به آن اذعان دارند که در الغدیر به تفصیل آورده شده است.

*جلوه‌ای از اسرار ولادت حضرت در کعبه

امّا‌ اسرار این قضیه که چرا حضرت امیرمؤمنان(ع) در خانه خدا به دنیا آمده، ‌در برخی منابع درباره آن مطالبی مطرح شده که در اینجا بیان می‌شود:

1. برخی از بزرگان اهل سنّت پس از بیان جریان تولد حضرت امیر(ع) در کعبه گفته‌اند: این کرامت و بزرگی برای علی(ع) است که در خانه خدا به دنیا آمده و تجلیل برای محل تولد او شمرده می‌شود.[5]

2. آلوسی که قبلاً نیز از او یاد شد (یکی از بزرگان اهل سنّت است) بعد از نقل جریان تولد حضرت در کعبه تعبیر لطیفی دارد که عین عبارت او آورده می‌شود که گفته است: «سبحان من یضع الاشیاء فی مواضعها و هو احکم الحاکمین»؛ یعنی منزه است خداوندی که هرچیزی را در جایگاهش قرار می‌دهد و او بالاترین حکم کنندگان است.[6]

هنگامی که وقت ولادت عیسی فرارسید، مریم ندایی شنید که بیرون شو، اینجا عبادت‌گاه است نه زایشگاه، اما فاطمه بنت اسد هنگامی که زایمانش نزدیک شد در حرم بود، دیوار کعبه شکافته شد

نامبرده (آلوسی) در ادامه گفته است: گویا علی(ع) نیز خواست تا در مورد خانه کعبه که موجب این افتخار برای او شده بود و در دل او متولد گشته بود جبران کند و به همین جهت بت‌ها را از روی خانه به زیر افگند، زیرا در پاره‌ای از اخبار آمده که خانه خدا به درگاه حق تعالی شکایت کرده و گفت: پروردگارا تا چه وقت در اطراف من این بت‌ها را پرستش کنند؟ و خدای تعالی به او وعده داد که آن مکان مقدس را از آن بت‌ها تطهیر کند.[7]

3. شیخ صدوق نیز در این باره گفته است: اینکه حضرت امیر(ع) در کعبه به دنیا آمده، بزرگداشتی بود از جانب خدای متعال و اکرامی بود که نسبت به مقام شامخ و با عظمتش عنایت فرمود.[8]

4. از صعصعه بن صوحان روایت شده که در واپسین لحظات زندگی علی(ع) از حضرتش پرسید: تو برتری یا حضرت عیسی بن مریم؟ علی(ع) فرمود: مادر عیسی در بیت المقدس بود، هنگامی که وقت ولادت عیسی فرارسید، مریم ندایی شنید که بیرون شو، اینجا عبادت‌گاه است نه زایشگاه، اما مادر من فاطمه بنت اسد هنگامی که زایمانش نزدیک شد در حرم بود، دیوار کعبه شکافته شد و من آنجا متولد شدم و هیچ کسی دارای چنین فضیلتی نیست نه پیش از من و نه پس از من.[9]

5.  و برخی دیگر گفته‌اند: ... پیداست که خانه کعبه در داشته که از آن وارد شود. امّا اینجا در خانه باز نشد، ‌بلکه دیوار کعبه شکافته شد تا دلیلی روشن‌تر و آشکار‌تر بر یک اعجاز باشد و برای اینکه بعدها نتوانند جریان را نوعی تصادقی و اتفاقی به حساب بیاورند و جالب این جاست، با اینکه در خلال چندین قرن کعبه تجدید بنا شده است، هنوز هم اثر آن شکاف روی دیوار خانه وجود دارد و موضع شکاف را با نقره پر کرده‌اند و در قسمتی که معروف به مستجار است، ‌این اثر به طور آشکار دیده می‌شود و همیشه جمعیت انبوهی از حاجی‌ها به این قسمت پناه می‌برند و مشغول گریه و زاری و نیاز به درگاه خداونداند و حاجت می‌خواهند.[10]

از مجموعه مطالبی که در این پاسخ اشاره شد، چند نتیجه به طور یقین مشخص می‌شود:

اولاً: مسأله به دنیا آمدن امیرمؤمنان(ع) در خانه خدا و کعبه معظمه جزو ‌مسلمات تاریخ است که نه تنها در منابع شیعه بلکه در منابع معتبر برادران اهل سنّت فراوان نقل شده که علامه امینی در الغدیر همه آن منابع را جمع‌آوری کرده است که قبلاً اشاره شد.

و همچنین نه تنها به گفته علمای شیعه بلکه به گفته بزرگان اهل سنّت جریان تولد امام علی(ع) در میان خانه خدا (کعبه) با روایات متواتر (روایاتی که موجب یقین می‌شود) ثابت شده است.

ثانیاً: گرچه همه اسرار این قضیه به طور کامل برای هیچ کسی معلوم نخواهد بود، ‌امّا از مجموع سخنان بزرگان شیعه و سنی به خوبی معلوم می‌شود که این مسأله (در کعبه به دنیا آمدن) در واقع یک نوع اعجاز و کرامت برای حضرت امیرمؤمنان(ع) است و جزء خصایص و نعمت‌های الهی است که به گفته بزرگان اهل سنّت مانند آلوسی و حاکم نیشابوری و دیگران تنها نصیب حضرت امیرمؤمنان شده است و هیچ کسی نه قبل از علی و نه بعد از آن حضرت در کعبه به دنیا نیامده است.

لذا از کلامی که از آن دو عالم بزرگ (آلوسی و حاکم نیشابوری) قبلاً نقل شد: یکی شان این مسأله را به کرامت علی(ع) و تجلیل محل تولد او یاد کرد و دیگر به این نکته اشاره کرده بود که در کعبه به دنیا آمدن فیضی بزرگ بود که شایسته بود علی(ع) بدان فیض عظمی باریابد و جالب‌تر از همه آنکه- آن گونه که در کلام خود امیرمؤمنان(ع) قبلاً بیان شد- حضرت عیسی(ع) با اینکه یک پیامبر اولوالعزم بود، به هنگام تولدش به مادر او دستور داده شد از مسجد بیت‌المقدس بیرون شود، چون آنجا عبادتگاه است نه زایش‌گاه، امّا به هنگام تولد امیرالمؤمنان، مادرش فاطمه بنت اسد به داخل کعبه و عبادتگاه رهنمون شده و از طریق شکافته شدن دیوار کعبه به صورت اعجازگونه به داخل آن راه داده می‌شود، امّا اینکه در کعبه تولد و در مسجد شهادت نصیب آن حضرت می‌شود، گویای مقام و منزلت بسیار بالای آن حضرت است.

 

*پی‌نوشت‌ها:

[1].محلاتی، سید هاشم، زندگانی حضرت امیر المؤمنان،ج1،ص28، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه.

[2].الغدیر، نشر مرکز الغدیر، ج6،ص35 للدراسات الاسلامیه، 1416 ق.

[3].همان.

[4]. همان.

[5].همان، ج 6، ص 36 و 37.

[6].همان.

[7].همان.

[8].الارشاد،باب1،ص2، ترجمه سیدهاشم محلاتی، نشر انتشارات علمیه الاسلامیه.

[9].قزوینی، سیدکاظم، علی از ولادت تا شهادت،ص1، قم، نشر علمیه، 1397 ق.

[10].همان، ص 18.

+ نوشته شده توسط یحیی در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 21:2 |
 
پرسش
تفسیر آیه 82 سوره نمل چیست؟ و منظور از دابة الارض (جنبنده زمینی) در این آیه چیست؟
پاسخ اجمالی

واژه «دابة»، از نظر معنا، جنبنده ای است که قابل اطلاق بر انسان و غیر انسان است. امّا در این که «جنبنده زمینى» در آیه شریفه چه موجودی است و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صورت سربسته بیان کرده و مى ‏گوید: موجود متحرّک و جنبنده ‏اى است که خدا او را از زمین در آستانه رستاخیز، ظاهر مى ‏سازد. او با مردم سخن مى ‏گوید و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى ‏آورند. بدیهى است با آن شرایط که در آن زمان رخ خواهد داد و کلامی که «دابّة الارض» می گوید، منکران به خود مى ‏آیند و از گذشته تاریک خویش پشیمان مى‏ شوند، ولى چه سود که راه بازگشت بسته است.

در باره جزئیّات و ویژگی های «دابّة الأرض» به پاسخ تفصیلی مراجعه کنید.

پاسخ تفصیلی

آیات قبل از آیه 82 سوره نمل، سخن از کفّاری بوده که با بى صبرى انتظار وقوع قیامت را داشتند و به پیامبر مى‏گفتند: چرا این عذاب ها را که به ما وعده مى ‏دهى دامن ما را نمى ‏گیرد؟! چرا قیامت بر پا نمى ‏شود؟! خداوند با چند آیه از جمله آیه 82 سوره نمل اشاره به قسمتى از حوادثى دارد که در آستانه رستاخیز صورت مى ‏گیرد، و سرنوشت دردناک این منکران لجوج را مجسّم مى ‏سازد.[1] خداوند در آیه شریفه می فرماید: «هنگامى که فرمان عذاب فرا مى‏ رسد و آنها در آستانه رستاخیز قرار مى ‏گیرند، جنبنده ‏اى را از زمین، براى آنان خارج مى ‏کنیم که با آنها سخن مى‏ گوید، و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى‏آورند».[2]

منظور از «وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ» در آیه، وقوع رستاخیز و حضور نشانه‏ هاى آن است، نشانه ‏هایى که با مشاهده آن هر کس خاضع و تسلیم مى ‏شود و یقین پیدا مى‏ کند که وعده‏ هاى الاهى هم حق بوده و قیامت نزدیک است.[3]

واژه «دابة»، از نظر معنا، جنبنده ای است که قابل اطلاق بر انسان و غیر انسان است.[4]  امّا در این که «جنبنده زمینى» در آیه شریفه چه موجودی است و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صورت سربسته بیان کرده و مى ‏گوید: موجود متحرّک و جنبنده ‏اى است که خدا او را از زمین در آستانه رستاخیز، ظاهر مى ‏سازد. او با مردم سخن مى ‏گوید و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى ‏آورند. بدیهى است با آن شرایط که در آن زمان رخ خواهد داد و کلامی که «دابّة الارض» می گوید، منکران به خود مى ‏آیند و از گذشته تاریک خویش پشیمان مى‏ شوند، ولى چه سود که راه بازگشت بسته است.

در باره جزئیّات و ویژگی های «دابّة الأرض» در روایات و منابع تفسیری، مطالبی گفته شده که برخی از آنها را بیان می کنیم:

1. گروهى آن را یک موجود جاندار و جنبنده غیر عادى از غیر جنس انسان دانسته‏ و معتقدند مصداق این کلمه همان حیوان است.[5]  در بعضی از روایات نیز از او با شکلى عجیب یاد شده و ویژگی های مختلفی را برای او ذکر کرده اند.[6]

2. جمعى دیگر به پیروى از روایات متعدّد دیگری که در این زمینه وارد شده او را یک انسان مى‏ دانند، یک انسان فوق العاده، یک انسان متحرّک و جنبنده و فعال که در آخر الزمان ظاهر مى ‏شود و یکى از کارهاى اصلیش جدا ساختن مسلمانان از منافقان و علامت ‏گذارى آنها است.[7]

برخی از مفسّران نیز با استناد به روایاتی که در ذیل آیه شریفه آمده، قول دوم را پذیرفته اند؛ و در تأویل آن به روایاتی تمسّک کرده اند که دابة الارض را، شخص امام على (ع) می داند.[8]

گفتنی است احادیث دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که  مى ‏توان از «دابة الارض» مفهوم کلى ‏ترى را استفاده کرد که بر هر یک از پیشوایان بزرگ که در آخر زمان قیام و حرکت فوق العاده مى ‏کنند و حق و باطل و مؤمن و کافر را از هم مشخص مى ‏سازند، منطبق ‏شود.[9]

 


[1] . مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 547، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ش.‏

[2] . نمل، 82: «إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ».

[3] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 547.

[4] . قرشى، سید على اکبر، احسن الحدیث‏، ج ‏1، ص 29، بنیاد بعثت‏، تهران، 1377ش.

[5] . صادقى تهرانى، محمد، البلاغ فی تفسیر القرآن بالقرآن، ص 384، نشر مؤلف، قم، چاپ اول، 1419ق.

[6] . ابوالفتوح رازى، حسین بن على‏، روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن‏، ج 15، ص 73، تحقیق: یاحقی، محمد جعفر، ناصح، محمد مهدی، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏، مشهد، 1408 ق.

[7] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 552.

[8] .حسینى استرآبادى، سید شرف الدین على‏، تأویل الآیات الظاهرة، ص 399 و 400، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، 1409 ق؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 39، ص 243،دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.‏

[9] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 554.

منبع:

http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa21095

 

+ نوشته شده توسط یحیی در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 11:49 |
 
پرسش
تفسیر آیه 82 سوره نمل چیست؟ و منظور از دابة الارض (جنبنده زمینی) در این آیه چیست؟
پاسخ اجمالی

واژه «دابة»، از نظر معنا، جنبنده ای است که قابل اطلاق بر انسان و غیر انسان است. امّا در این که «جنبنده زمینى» در آیه شریفه چه موجودی است و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صورت سربسته بیان کرده و مى ‏گوید: موجود متحرّک و جنبنده ‏اى است که خدا او را از زمین در آستانه رستاخیز، ظاهر مى ‏سازد. او با مردم سخن مى ‏گوید و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى ‏آورند. بدیهى است با آن شرایط که در آن زمان رخ خواهد داد و کلامی که «دابّة الارض» می گوید، منکران به خود مى ‏آیند و از گذشته تاریک خویش پشیمان مى‏ شوند، ولى چه سود که راه بازگشت بسته است.

در باره جزئیّات و ویژگی های «دابّة الأرض» به پاسخ تفصیلی مراجعه کنید.

پاسخ تفصیلی

آیات قبل از آیه 82 سوره نمل، سخن از کفّاری بوده که با بى صبرى انتظار وقوع قیامت را داشتند و به پیامبر مى‏گفتند: چرا این عذاب ها را که به ما وعده مى ‏دهى دامن ما را نمى ‏گیرد؟! چرا قیامت بر پا نمى ‏شود؟! خداوند با چند آیه از جمله آیه 82 سوره نمل اشاره به قسمتى از حوادثى دارد که در آستانه رستاخیز صورت مى ‏گیرد، و سرنوشت دردناک این منکران لجوج را مجسّم مى ‏سازد.[1] خداوند در آیه شریفه می فرماید: «هنگامى که فرمان عذاب فرا مى‏ رسد و آنها در آستانه رستاخیز قرار مى ‏گیرند، جنبنده ‏اى را از زمین، براى آنان خارج مى ‏کنیم که با آنها سخن مى‏ گوید، و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى‏آورند».[2]

منظور از «وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ» در آیه، وقوع رستاخیز و حضور نشانه‏ هاى آن است، نشانه ‏هایى که با مشاهده آن هر کس خاضع و تسلیم مى ‏شود و یقین پیدا مى‏ کند که وعده‏ هاى الاهى هم حق بوده و قیامت نزدیک است.[3]

واژه «دابة»، از نظر معنا، جنبنده ای است که قابل اطلاق بر انسان و غیر انسان است.[4]  امّا در این که «جنبنده زمینى» در آیه شریفه چه موجودی است و برنامه و رسالت او چگونه است؟ قرآن به صورت سربسته بیان کرده و مى ‏گوید: موجود متحرّک و جنبنده ‏اى است که خدا او را از زمین در آستانه رستاخیز، ظاهر مى ‏سازد. او با مردم سخن مى ‏گوید و سخنش این است که مردم به آیات خدا ایمان نمى ‏آورند. بدیهى است با آن شرایط که در آن زمان رخ خواهد داد و کلامی که «دابّة الارض» می گوید، منکران به خود مى ‏آیند و از گذشته تاریک خویش پشیمان مى‏ شوند، ولى چه سود که راه بازگشت بسته است.

در باره جزئیّات و ویژگی های «دابّة الأرض» در روایات و منابع تفسیری، مطالبی گفته شده که برخی از آنها را بیان می کنیم:

1. گروهى آن را یک موجود جاندار و جنبنده غیر عادى از غیر جنس انسان دانسته‏ و معتقدند مصداق این کلمه همان حیوان است.[5]  در بعضی از روایات نیز از او با شکلى عجیب یاد شده و ویژگی های مختلفی را برای او ذکر کرده اند.[6]

2. جمعى دیگر به پیروى از روایات متعدّد دیگری که در این زمینه وارد شده او را یک انسان مى‏ دانند، یک انسان فوق العاده، یک انسان متحرّک و جنبنده و فعال که در آخر الزمان ظاهر مى ‏شود و یکى از کارهاى اصلیش جدا ساختن مسلمانان از منافقان و علامت ‏گذارى آنها است.[7]

برخی از مفسّران نیز با استناد به روایاتی که در ذیل آیه شریفه آمده، قول دوم را پذیرفته اند؛ و در تأویل آن به روایاتی تمسّک کرده اند که دابة الارض را، شخص امام على (ع) می داند.[8]

گفتنی است احادیث دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که  مى ‏توان از «دابة الارض» مفهوم کلى ‏ترى را استفاده کرد که بر هر یک از پیشوایان بزرگ که در آخر زمان قیام و حرکت فوق العاده مى ‏کنند و حق و باطل و مؤمن و کافر را از هم مشخص مى ‏سازند، منطبق ‏شود.[9]

 


[1] . مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 547، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ش.‏

[2] . نمل، 82: «إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ».

[3] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 547.

[4] . قرشى، سید على اکبر، احسن الحدیث‏، ج ‏1، ص 29، بنیاد بعثت‏، تهران، 1377ش.

[5] . صادقى تهرانى، محمد، البلاغ فی تفسیر القرآن بالقرآن، ص 384، نشر مؤلف، قم، چاپ اول، 1419ق.

[6] . ابوالفتوح رازى، حسین بن على‏، روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن‏، ج 15، ص 73، تحقیق: یاحقی، محمد جعفر، ناصح، محمد مهدی، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏، مشهد، 1408 ق.

[7] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 552.

[8] .حسینى استرآبادى، سید شرف الدین على‏، تأویل الآیات الظاهرة، ص 399 و 400، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ اول، 1409 ق؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 39، ص 243،دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.‏

[9] . تفسیر نمونه، ج ‏15، ص 554.

 

+ نوشته شده توسط یحیی در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 11:47 |
عنوان  :  تا ملاقات خدا -6 شرط رسيدن به لقاء الهي
تاریخ  :  1389/12/12
منابع  :  روزنامه كيهان، شماره 19867 به تاريخ 28/11/89، صفحه 14
كلمات كليدي  :  تا ملاقات خدا -6 شرط رسيدن به لقاء الهي
نوع مقاله : نشريات
موضوع مقاله : اخلاق

انّ الّذ ین لایرجون لقاءنا و رضوا بالحیاه الدّنیا و اطمانّوا بها و الّذین هم عن آیاتنا
غاف لون اولئ ك ماواهم النّار بما كانوا یكسبون
قبلا بیان شد كه در آیات قرآن از كسانی كه به لقاء الهی امید ندارند، نكوهش شده است. اگر مراد ملاقات عمومی باشد، این پرسش مطرح می‌شود كه آیا این ها اصلاً به وجود آفریدگار معتقد نیستند و یا به رغم گمان به وجود خداوند، هیچ امیدی به دیدار او ندارند؟ و اگر ملاقات ویژه اولیای خدا مراد باشد، سوال به این صورت مطرح می‌شود كه: چه طور ممكن است انسان مومن، به ملاقات با خدا امید نداشته باشد؟
 
تفاوت ظن و امید
از باب مقدمه عرض می‌كنم: احتمال بیش از پنجاه درصد را اصطلاحاً ظن می‌گویند. گاهی به معنای اعتقاد راجح با قید نرسیدن به حدّ علم استعمال می‌شود و گاه به معنای مطلق اعتقاد راجح است، حتی اگر به حد علم برسد. ظن و امید هم پا هستند، البته در ظن به گذشته جای امید نیست زیرا امید فقط نسبت به آینده حاصل می‌شود. برای نمونه در بازی فوتبال، اگر هیچ اطلاعی از ویژگی های دو تیم بازی كننده نداشته باشیم، احتمال برنده شدن هر دو یكسان است. ولی اگر بدانیم تیم الف، مربی، بازیكن و وضعیت بهتری دارد احتمال بیش تر می‌دهیم كه برنده شود. ظن و امید به برنده شدن این تیم با هم هستند، این ظن در اثر دانستن ویژگی های تیم حاصل می‌شود. هر قدر شناخت انسان از حادثه ای بیش تر باشد امیدش نیز بیش تر خواهد بود. عجیب این است كه گاه عاملی احساسی در شناخت انسان اثر می‌گذارد. گاهی محاسبات، وقوع حادثه‌ای را تایید نمی كند، ولی انسان از بس تمایل دارد، می‌گوید: نه، حتماً می‌شود! و امیدش افزایش می‌یابد. امید در شناخت اثر می‌گذارد، عكس آن هم امكان پذیر است: گاهی نمی‌خواهد موضوعی واقع شود با این كه عوامل پیدایش ظن، بلكه یقین موجود است. نخواستن، ناخودآگاه در شناخت اثر می‌گذارد. این ها به روانكاوی مربوط است. عوامل بسیاری در حالات روحی انسان اثر می‌گذارد كه خودش متوجه نمی شود. اگر برای كسی كه به سیگار كشیدن عادت كرده، صدها دلیل پزشكی بر نفی سیگار بیاوری نمی پذیرد، بر عكس، اگر برای كسی كه از چیزی بیزار است صدها دلیل قوی بر پذیرش آن بیاوری زیر بار نمی رود. این جاست كه ظن از امید جدا می‌شود، البته ظن منطقی، نه ظن به معنای حالات روانی:
«ایحسب النسان الّن نجمع عظامه بلی قادرین علی ان نسوّ ی بنانه بل یرید النسان لیفجر امامه»
معنای «یحسب، حسبان» با ظن خیلی نزدیك است و شاید مترادف باشند. می‌فرماید: آیا آدمیزاد می‌پندارد ما او را زنده نخواهیم كرد و این كار شدنی نیست؟! آن كسی كه اصل این استخوان ها را آفریده است، می‌تواند آن ها را زنده كند. زنده كردن مرده دشوارتر است یا آفریدن از عدم؟! عقل، امكان وقوع معاد را نفی نمی كند پس چرا آدمیزاد می‌گوید ممكن نیست؟ چون می‌خواهد آزاد باشد و بی بند و باری كند.
 
آزادی و بی بند و باری
می‌گویند: آزادی مساله‌ای مستحدثه است كه اروپایی ها آن را كشف كرده‌اند و ما هم باید بپذیریم، حقی است كه دنیای كنونی كشف كرده و ما هم باید تابع باشیم هر چند برخلاف دین باشد! در حالی كه تازه كشف نشده، بلكه آزادی از قدیمی‌ترین مسائل بشریت است. انسان می‌خواهد آزاد باشد و بر اساس هوای نفسانی عمل كند: بل یرید الانسان لیفجر امامه می‌خواهد مانعی در پیش رو نداشته باشد اگر بپذیرد آخرتی هست و به دنبالش حساب و كتابی وجود دارد، كار او مشكل می‌شود. به همین سبب می‌گوید: قیامتی در كار نیست و همه چیز برای من جایز است! به جای این كه شناخت، منشا احساس و باور باشد، ابتدا می‌پذیرد، سپس می‌گوید: شناختم یا رد می‌كند، آن گاه می‌گوید: وجود ندارد. به كسانی كه باور كرده اند آخرت وجود ندارد، نمی توان گفت: به آخرت امید داشته باشید ولی اگر كسی دست كم احتمال راجح بدهد كه آخرتی در كار است، می‌تواند به آن امیدوار باشد، البته گاهی با این كه به قیامت ظن دارد، ممكن است به آن امید نداشته باشد. گاه مساله ای را ثابت یا رد می‌كند، ولی به لوازم آن توجه ندارد یعنی اصل اعتقاد یافتن در اثر عوامل عقلانی، مساله‌ای است و زنده نگه داشتن آن در ذهن، مساله ای دیگر. همه ما معتقدیم كه خدای متعال همه جا حاضر و ناظر است، ولی آیا همیشه توجه داریم؟!
عدم دلبستگی به دنیا،شرط اعتقاد به آخرت
امید بالفعل داشتن هنگامی است كه انسان به اعتقاد خود توجه داشته باشد و عوامل ناخودآگاه در او اثر نكند به عبارتی، باید مقتضی موجود و مانع مفقود باشد. كسی كه به آخرت و ملاقات با خدا در آن اعتقاد دارد، باید به وقوع آخرت امید داشته باشد ولی گاهی عوامل ناخودآگاه،مانع می‌شود. اگر انسان واقعاً بخواهد اعتقادش را منشا اثر قرار دهد، باید آن را همیشه زنده نگه دارد و موانع مربوط را برطرف كند. آیه مذكور ممكن است اشاره ای به این مطلب باشد كه: ای مومنان! باید ابتدا بیندیشید و با دلیل ثابت كنید كه معاد هست سپس این اعتقاد را در دل خود زنده نگه دارید، به لوازمش ملتزم و منتظر وقوع آن باشید. گاه هیجان ها و عادت‌ها مانع پای بندی به لوازم اعتقاد می‌شوند:
«انّ الّذین لایرجون لقاءنا و رضوا بالحیاه الدّنیا و اطمانّوا بها و الّذین هم عن آیاتنا غافلون اولئك ماواهم النّار بما كانوا یكسبون»
بنده گمان می‌كنم ترتیب جملات مذكور به سبب ارتباطی است كه بین آن ها وجود دارد. برخی انسان‌ها چون زندگی دنیا را پسندیده‌اند، برای آخرت حسابی باز نمی‌كنند و منتظر ملاقات با خدا نیستند. آن چه می‌خواستند همین است و غیر از لذت‌های دنیوی هیچ دغدغه و گم شده‌ای ندارند. امیدی به آخرت ندارند تا به آن بیندیشند ولی باید بدانند: اولئك ماواهم النّار بما كانوا یكسبون. بنابراین سرّ پای بند نبودن به لوازم اعتقاد به آخرت، دلبستگی به حیات دنیاست چنان با لذت های دنیوی انس گرفته كه نمی خواهد از این ها جدا شود، پس برای چه درباره چیزی بیندیشد كه او را از آن ها جدا خواهد كرد! اگر بخواهی برایش از اوصاف مرگ و قیامت بگویی، می‌گوید: حالا بی‌خیال ! اگر آیه و روایت بیاوری، می‌گوید: قبول دارم، قیامت و حسابرسی هست ولی حالا كار و كاسبی دارم، حوصله ندارم درباره این چیزها فكر كنم. آن كه قیامت را باور داشت و به لوازم آن ملتزم بود، فرمود: والله لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه ،(3) علی(ع)می فرماید: به خدا قسم! انس من به مرگ از انس طفل شیرخوار به پستان مادر بیش تر است. او باور دارد، می‌داند با چه كسی ملاقات خواهد كرد و چه لذت هایی در انتظارش است.(سخنرانی حضرت آیت الله مصباح یزدی (دامت بركاته)در دفتر مقام معظم رهبری ـ قم، 4و5/8/1384 )
+ نوشته شده توسط یحیی در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 10:55 |
 

تبار
حذيفة بن يمان* مکنّي به ابو عبدالله العَبْسي، از اصحاب پيامبرخدا(صلي الله عليه و آله) و ياران امام علي(عليه السلام) است. سيره نويسان او را به بزرگي ياد مي کنند و با القابي چون: «صاحب سرّ رسول الله»، «من کبار اصحاب رسول الله»، «اعلم الناس بالمنافقين» او را ستوده اند.
حذيفه داراي فضيلتهاي زيادي است. وي از جمله هفت نفري است که بر جنازه حضرت فاطمه(عليها السلام) نماز خواندند و همچنين به امر اميرالمؤمنين(عليه السلام)، شهربانو را براي امام حسين(عليه السلام) عقد کرد.

خاندان شهادت
1 . پدر حذيفه حسيل بن جابر، که در جنگ احد به شهادت رسيد.
جريان شهادتش چنين بود که: در جريان جنگ احد حذيفه در رکاب رسول الله شمشير مي زد. در اثناي جنگ، حسيل بن جابر، پدر حذيفه براي ياري پيامبر(صلي الله عليه و آله) وارد ميدان کارزار شد. حسيل هنگامي قدم به ميدان جنگ گذاشت که جبهه اسلام به علت خيانت عده اي از سربازان، از دو سوي مورد هجوم بود، لذا تشخيص مسلمان از کافر مشکل مي نمود. عده اي از مسلمانان به خيال اينکه حسيل از مشرکين است، به او حمله کرده و او را محاصره کرده و کشتند، ناگهان حذيفه پدر را شناخت و با صداي بلند فرياد زد: دست نگه داريد. او پدر من است، ولي کار از کار گذشته و پدرش زير ضربات شمشير، به شهادت رسيده بود.
2 . برادرش صفوان بن اليمان، نيز در اين جنگ شهيد شد.

مأموريت ويژه
در جريان جنگ خندق، که مسلمانان در محاصره دشمن قرار داشتند، حذيفه مي گويد:
«در شبي از شبها که بسيار سرد و طوفاني بود، پيامبر(صلي الله عليه و آله) پاسي از شب را نماز خواند و پس از نماز رو به اصحاب کرد و گفت: ألا رجل يأتينا بخبر القوم يجعله الله رفيقي في الجنّة؟ به علت سرما و طوفان شديد، هيچ کس امر رسول الله را اجابت نکرد، من برخاستم و گفتم: لبيک. پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: ميان قوم(دشمن) برو و برايم خبر بياور و تا هنگام بازگشت اقدامي انجام نده. امر پيامبر را اجابت کرده، مخفيانه به ميان لشکر دشمن رفتم. در اين هنگام شنيدم ابوسفيان براي قوم سخنراني مي کند و مي گويد: مواظب باشيد که جاسوسي از طرف محمد(صلي الله عليه و آله)در ميان شما نباشد. براي اطمينان بيشتر، هر کس نام کناري خود را بپرسد. من پيشدستي کرده و زودتر نام کناري خودم را پرسيدم تا مرا نشناسند. در اين هنگام ابوسفيان از شدت سرما و طوفان، دستور داد برگردند. ابوسفيان در تير رس من بود، تير در کمان گذاشتم تا او را بزنم، يکباره به ياد سخن پيامبر افتادم و صرف نظر کردم. پس از انجام مأموريت، به مدينه برگشتم و نزد پيامبر(صلي الله عليه و آله)رفتم. آن حضرت در حال نماز بود، تا مرا ديد اشاره کرد به زير عبايش بروم (تا گرم شوم). و سپس گزارش کار را به ايشان دادم.»

ويژگي ها
1 . جوانمردي
حذيفه در جنگ بدر، هنگامي که ديد پدرش توسط مسلمانان به شهادت رسيد، براي مسلمانان طلب مغفرت کرد. خبر شهادت حسيل به پيامبر(صلي الله عليه و آله) رسيد، حضرت دستور داد ديه او را از بيت المال به پسرش حذيفه دادند. حذيفه آن را گرفت و ميان مسلمانان تقسيم کرد.

2 . افسر سلحشور
حذيفه به غير از جنگ بدر، در تمام جنگ هاي پيامبر(صلي الله عليه و آله) حضور داشت. پس از فوت پيامبر(صلي الله عليه و آله) نيز جزو سپاه اسلام بود. وي در سال (23هـ . ق.) در فتح آذربايجان، دينور، ماسبذان و همدان شرکت داشت. همچنين در فتح ري در کنار ابو موسي اشعري بود. نيز در فتح نهاوند پس از شهادت «نعمان بن مقرن» پرچم دار سپاه اسلام شد و با تدبير او نهاوند فتح گرديد.

3 . محافظ پيامبر
حذيفه همراه سعد بن عباده، از پيامبر محافظت مي کرد تا اينکه اين آيه قرآن نازل شد; "وَ اللهُ يَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ.." پيامبر آنها را مرخص کرد و فرمود: «خدا مرا از خطر مردم حفظ مي کند.»

4 . منافق شناسي
هنگامي که سپاه اسلام از جنگ تبوک بر مي گشت، گروهي از منافقان، طرح ترور پيامبر را ريختند. جبرئيل توطئه آنان را به پيامبر خبر داد. منافقين هنگامي که مي خواستند قصد خود را عملي سازند و پيامبر را در درّه بياندازند، پيامبر به حذيفه فرمود: به صورت مرکبهاي آنان بزن. حذيفه بر صورتهاي آنها کوبيد و به عقب راند. به اين صورت نقشه آنان خنثي شد و نتوانستند کاري انجام دهند. بعد از اين واقعه، پيامبر به حذيفه فرمود: آيا آنان را شناختي؟ حذيفه جواب داد: نه. پيامبر اسامي آنان را به او گفت. پس از اين قضيه، حذيفه به عنوان راز دار پيامبر و منافق شناس معروف شد. اگر کسي اسامي منافقان را از او مي پرسيد، جواب نمي داد. و اگر کسي فوت مي کرد و ايمان و نفاقش معلوم نبود و حذيفه بر پيکرش نماز نمي خواند، خليفه وقت جرأت نمي کرد، نماز بخواند.

5 . پيشگويي از آينده
حذيفه همچون اصحاب خاص امام علي(عليه السلام) (سلمان، عمار، رشيد هجري و...) گاهي از آينده خبر مي داد، که با گذشت زمان به وقوع مي پيوست. دو مورد از پيشگويي هاي وي عبارت است از:
الف ـ هنگامي که امام علي(عليه السلام) به خلافت رسيد، حذيفه در مسجد مدائن براي مردم سخنراني کرد و پس از سخنراني به پسرانش (صفوان و سعد) گفت:
«او (امام) را همراهي کنيد، براي او جنگهاي زيادي رخ خواهد داد و عده اي از مردم در آن هلاک خواهند شد. بکوشيد در رکاب او شهيد شويد. به خدا قسم او بر حق و مخالفش بر باطل است.»
صفوان و سعد به سخن پدر گوش داده و در جنگ صفين شرکت کردند و به شهادت رسيدند.
2 . حبّه عرني مي گويد: حذيفه يک سال قبل از قتل عثمان به من گفت: «گويا مي بينم مادرتان، حميرا بر شتري سوار شده و شما دُم و پاهاي آن را گرفته ايد. آن روز قبيله اَزد او را همراهي خواهند کرد. خدا آنان را به آتش دوزخ مبتلا کند، نيز بني ضبّه انصار و ياران آنها خواهند بود. خدا پاهايشان را قطع کند.»
حبّه عرني نقل مي کند، روز جنگ جمل حضور داشتم. به علّت دفاع ياران عايشه توسط سپر، منادي امام علي(عليه السلام) گفت: پاهايشان را قطع کنيد.
در اين هنگام به ياد سخن حذيفه افتادم که دعايش مستجاب شد و در عمرم روزي را نديدم که مثل آن روز پاهاي فراوان قطع شود.

6 . ادب حذيفه
روزي پيامبرخدا(صلي الله عليه و آله) با حذيفه ملاقات کرد و دستش را دراز کرد تا با حذيفه مصافحه کند. حذيفه دستش را کشيد. رسول الله(صلي الله عليه و آله) فرمود: اي حذيفه دستم را به سوي تو دراز مي کنم و تو دستت را مي کشي؟ حذيفه در جواب گفت: من دوست دارم ولي چه کنم که جنب هستم. پيامبر فرمود:
«أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ الْمُسْلِمَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا تَحَاتَّتْ ذُنُوبُهُمَا کَمَا يَتَحَاتُّ وَرَقُ الشَّجَرِ».
«آيا نمي داني وقتي دو مسلمان ملاقات و مصافحه کنند، همانگونه که برگ درخت مي ريزد، گناهان آن دو مي ريزد.»

حذيفه از ديدگاه امام علي(عليه السلام)
امام باقر(عليه السلام) در باره فضيلت حذيفه، از پدرانش از امام علي(عليه السلام) نقل مي کندکه فرمود:
«ضاقت الأرض بسبعة، بهم ترزقون و بهم تنصرون و بهم تمطرون، منهم سلمان الفارسي و المقداد و أبو ذر و عمار و حذيفة(رحمهم الله) و کان علي(عليه السلام) يقول و أنا إمامهم، و هم الذين صلّوا علي فاطمة(عليها السلام) ».
«زمين براي هفت نفر کوچک و تنگ است، به وسيله آنها روزي داده مي شويد و نصرت الهي شامل حال شما مي گردد. باران به برکت آنان بر شما مي ريزد، از آن جمله اند: سلمان، مقداد، ابوذر، عمار و حذيفه، من پيشواي آنها هستم و آنان کساني هستند که بر فاطمه(عليها السلام) نماز گزاردند.»
همچنين روزي ديگر امام علي(عليه السلام) بر فراز منبر رفت و گفت:
«أيّها الناس، سلوني فإنّ بين جوانحي علماً جماً».
شخصي به نام «ابن الکوّاء» بلند شد و سؤالات زيادي از حضرت پرسيد؛ از جمله گفت: نظرت درباره حذيفه چيست؟ حضرت در جواب گفت:
«ذاک امرؤ علم أسماء المنافقين إن تسألوه عن حدود الله تجدوه بها عالماً».
«او مردي است که نام منافقان را مي داند. اگر از او در باره حدود الهي پرسش کنيد، خواهيد ديد که بدان آگاه است.»

فرماندار مدائن
عمر بن خطاب، حذيفه را به فرمانداري مداين منصوب کرد و در اين باره نامه اي به مردم مدائن نوشت. در اين نامه آمده است: «به حرفش گوش کنيد و از او اطاعت کنيد و هر چه خواست به او بدهيد.»
حذيفه همراه با نامه خليفه، به طرف مدائن حرکت کرد. خبر ورود فرماندار جديد به مردم مدائن رسيد. آنان براي استقبال، به دروازه شهر آمدند، ديدند شخصي سوار بر الاغ در حالي که نان جو مي خورد، به طرف شهر در حرکت است. بي اعتنا از او گذشتند و از افرادي که پشت سر او در حرکت بودند، سوال کردند: فرماندار، کدام يک از شما هستيد؟ گفتند: همان کسي که بر الاغ سوار بود.
ساده زيستيِ حذيفه در جايي که روزگاري پايتخت ايران بزرگ بوده، اثر تبليغيِ عميقي بر مردم آن منطقه گذاشت.
پس از استقرار در مدائن، مردم نزد حذيفه آمدند و گفتند: چه مي خواهي؟ حذيفه در جواب آنان گفت: «تا در ميان شما هستم، طعامي که بخورم و علفي که به الاغم بدهم.»
پس از مدتي حذيفه از کار برکنار و سلمان فارسي به جاي او فرماندار شد و پس از مرگ سلمان، دوباره با حکم عمر، حذيفه به فرماندري مدائن منصوب شد. هنگامي که عثمان کشته شد و امام علي(عليه السلام) به خلافت رسيد، خبر به حذيفه رسيد. از اين خبر خوشحال شده و گفت: «اگر تيرهايي در کمان داشتم همه را بر شکم عثمان مي زدم، او در حالي که فاجر بود مرد.»
آنگاه دستور داد، مردم در مسجد تجمّع کنند. حذيفه با وجود مريضي سختي که داشت با کمک ياران و فرزندانش در جمع مردم حضور يافت و پس از حمد خدا و صلوات بر پيامبر و آل پيامبر به آنان گفت:
«الحمد لله الَّذي أحْيا الحقّ و أمات الباطل و جاء بالعدل و أدحض الجور و کبت الظّالمين. أيّها النّاس "...إِنَّما وَلِيُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ..." و أمير المؤمنين حقّاً حقّاً و خير من نعلمه بعد نبيّنا محمد رسول الله و أولي الناس بالناس و أحقّهم بالأمر...».
آنگاه دست راست را در دست چپش قرار داد و گفت: اين بيعت با امير المؤمنين(عليه السلام)است.

فرماندار امام علي(عليه السلام)
امام علي(عليه السلام) هنگامي که به خلافت رسيد، حذيفة بن يمان را به عنوان فرماندار مدائن ابقا کرد.

راوي حديث
حذيفه روايات زيادي از پيامبر(صلي الله عليه و آله) نقل کرده است؛ به طوري که صحيح مسلم و بخاري، 23 حديث به واسطه او از پيامبر نقل کرده اند.
دو روايت از وي که از پيامبر نقل مي کند:
1 . روي حذيفة قال النبي(صلي الله عليه و آله) : «ضَرْبَةُ عَلِيٍّ يَوْمَ الْخَنْدَق، أَفْضَل مِنْ أَعْمال اُمَّتي إلي يَومِ الْقِيامَة».
2 . روي حذيفة قال النبيّ(صلي الله عليه و آله) : «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا وَ لا تُؤْتَي الْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا».

وفات
حذيفه در اوايل خلافت امام علي(عليه السلام) به مريضي سختي مبتلا شد. دستور داد، برايش کفن بخرند. پارچه اي از حلّه به قيمت 300 درهم برايش تهيه کردند. حذيفه قبول نکرد و گفت: نمي خواهم، فقط دو لباس سفيد برايم بخريد و سرانجام با همان مرض در سال (36هـ .ق.) و 40 روز پس از خلافت امام علي(عليه السلام) در مدائن از دنيا رفت. او را کنار قبر سلمان دفن کردند.

--------------------------------
* يکي از اجداد حذيفه به نام «جروه» در قبيله اش مرتکب قتلي شد و به مدينه گريخت. آنجا با قبيله «بني عبد الاشهل» که يمني بودند، پيمان برادري بست، از آن به بعد، اين خاندان به يماني معروف شدند.(شخصيتهاي اسلامي شيعه، ج2، ص237)

منبع: ره توشه عتبات عاليات؛ جمعي از نويسندگان

 

 
 
 
 پیوندها

 

+ نوشته شده توسط یحیی در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 22:37 |